تبليغاتX
(``•._.• کلبه تنهایی غریبه •._.•``)


























(``•._.• کلبه تنهایی غریبه •._.•``)

هر گوته کپی از این وبلاگ پیگرد قانونی دارد(هااااااااای با تو ام دوست عزیز کپی نکن)

 

 

 

 من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خسته مو باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن

تو رنجیدی و دل ندادم بری

خودم رو فراموش کرده ام ،تو یادم بری

تو یادم بری زندگیم سردشه

یه روز.........

ولی هرشب از خواب من رد شدی

به هر راهی رفتم تو مقصد شدی

درست لحظه ای که ازت میبرم

تحمل ندارم شکست میخورم

نمیشه تو این خونه پنهون بشم

بهم سخت میگیری آسون بشم

اگه پای من جاده رو برنگشت

فراموش کن بین ما چی گذشت

من از زندگی تو هوات خسته ام

ازت خسته مو باز وابستم

نگو ما کجاییم که شب بین ماست

خودم هم نمیدونم اینجا کجاست

بیا با هوای دلم سر نکن

بهت راست میگم تو باور نکن

از این فاصله سهممو کم نکن

بهت خیره میشم نگاهم نکن...

  

 

 

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 10:34 توسط ‹(`• سعید •`)›|

زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن

مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی

زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری

مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو

زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان

مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی

زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر

مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه

زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق

مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او

زندگی: من مصور یک بوسه ی شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق

مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب

زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن

مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او

زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی

مرگ: من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور

زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !

مرگ: ............................... !!!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:59 توسط ‹(`• سعید •`)›|

شب سردی ست و من افسره ام

راه دوری است و پای خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

میکنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غمها

 

فکرتاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تابا دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هردم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چقدر تاریک است

 

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من لیک غمی غمناک است...

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 20:11 توسط ‹(`• سعید •`)›|

مترسك ناز ميكند

 كلاغ ها فرياد ميزنند

و من سكوت ميكنم.........

اين مزرعه زندگي من است

خشك و بي نشان

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 20:7 توسط ‹(`• سعید •`)›|

زودتر بیا

 من زیر باران ایستاده ام و انتظار تورا میکشم

چتری بالا سرم نیست میخواهم قدمهایت را با تعداد قطرهای باران شماره کنم...

تو قبل از پایان باران میرسی؟

یا باران قبل آمدن  تو به پایان میرسد؟!

دیدارت نزدیک است...ومن بیقرار

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:23 توسط ‹(`• سعید •`)›|

سکوتی شکسته و درهم به خاطر هر روز ندیدن تو
اینجا من هستم تهی از زندگی و روزمرگی

خالی تر از همیشه با کلافی درهم و پیچ در پیچ

معنی سکوتم را با چشمانم بارها برایت فرستادم

اینجا من هستم با آوازی که هرگز نشنیدی

من هستم و سازی مبهم

اینجا من مانده ام تنها

در پس اندوه صدای کهنه ی سازم

من هستم و گلی پرپر شده از عشق

من هستم و یکرنگی

شکسته ام اینجا در خانه ای دور

من مانده ام به انتظار هرلحظه که بیایی

در خانه ای خاک گرفته و غروبی تنگ

که سینه ام را هر آن می درد

اینجا من مانده ام 

من هستم و سیمایی شکسته تر از همیشه

اینجا من هستم و خیال همیشگی چشمان میشی تو

حتی کلمات هم از نوشتن دردهایم عاجزند

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:23 توسط ‹(`• سعید •`)›|

  
من هم لیلای این قصه بودم هم مجنونش

من لیلا بودم اما سر به بیابان گذاشتم

من لیلا بودم اما همه میدانستند مجنون توام...

تو آسوده رفتی و پنداشتی حتی صدای پایت را هم نمیشنوم اما...

اما من همه چیز را دیدم و دم نزدم

سکوت کردم و سعی کردم در آخرین لحظات چشمانت را از بر کنم

تو رفتی و بهانه ات هم بی سرانجامی این عشق بود

تو رفتی و با خودت ته مانده های امیدم را هم بردی

با آخرین تکه های غرورم دنبالت کردم و تو باز هم صادقانه دروغ گفتی و عبور کردی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:21 توسط ‹(`• سعید •`)›|

...............واي باران باران

شيشه پنجره راباران شست

 از دل من اما..

چه كسي نام تو را خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب روياي فراموشي هاست

خواب را در يابيم

كه در آن دولت خاموشي هاست

من شكوفايي گل هاي اميدم را در روياها ميبينم ...

وندايي كه به من ميگويد:

گرچه شب نزديك است

دل قوي دار

سحر نزديك است.........

 .........در ميان من وتو فاصله هاست

گاه مي انديشم

ميتوان تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

 دست هاي تو توانايي آن دارد كه مرا زندگاني بخشد

وتو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي.

دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست.

ميتواني تو به من زندگاني بخشي

يا بگيري از من آنچه را ميبخشي.

........گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با چه كس  ميگويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي ميشنوي روي تورا

كاشكي ميديدم

شانه بلا زدنت را بيقيد

و تكان دادن دستت كه

-مهم نيست زياد-

وتكان دادن سر كه

-عجيب!عاقبت مرد؟

ـ افسوس

كاشكي ميديدم! من به خود ميگويم:

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟.......

با من اكنون چه نشتن ها  خاموش ها

با تو اكنون چه فراموشي هاست.

چه كسي ميخواهد من وتو ما نشويم

خانه اش ويران باد..

من اگر ما نشوم تنهايم

 تو اگر ما نشوي خويشتني.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 15:8 توسط ‹(`• سعید •`)›|

آنقدر عاشقت هستم

که هر چه بخواهی همان را بخواهم

اگر بروی شادم

اگر بمانی شادتر

تو را شادتر میخواهم

با من یا بی من

بی من اما

شادتر اگر باشی

کمی

فقط کمی

ناشادم

و این همان عشق است

عشق همین تفاوت است

همین تفاوت که به مویی بند است

و چه بهتر که به موی تو بسته باشد

خواستن تو تنها یک مرز دارد

و آن نخواستن توست

تو را آزاد میخواهم......

ولییییییییییییییییییییییییییییی

من عشق نخاهم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:13 توسط ‹(`• سعید •`)›|

 
 

دل من باز گریست قلب من باز ترک خورد وشکست............

 باز هنگام سفر بود و من از چشمانت میخوانم که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد......................

و ازین عشق گذر خواهی کرد و نخواهی فهمید.....بی تو این باغ پر از پائیز است....

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:10 توسط ‹(`• سعید •`)›|


و اكنون با تو بگويم كه كار با عشق چيست؟                                

  كار با عشق آن است كه پارچه اي را ببافي بدين اميد 
  كه معشوق تو آن را بر تن خواهد كرد. كار با عشق آن است
  كه خانه اي را با خشت محبت بنا كني بدين اميد
  كه محبوب تو در آن زندگي خواهد كرد. كار با عشق آن است
  كه دانه اي را با لطف و مهرباني بكاري و حاصل آنرا با لذت درو كني
  چنانكه گويي معشوق تو آنرا تناول خواهد كرد و بالاخره
  كار با عشق آن است كه هرچيز را با نفس خويش جان دهي
  و بداني كه پاكان و قديسان عالم به تو مي نگرند.
 

نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 19:7 توسط ‹(`• سعید •`)›|


آخرين مطالب
»
» مرگ
»
» من و....
» منتظرم
» اینجا....
» ليلا يا مجنون..!
» وای.....
» عشق...
» آه...

Design By : Pichak